قصه غم ... زندگی ... عشق
نمیدونم از چی بنویسم ... از کجا باید شروع کنم ...
از قصه غم بنویسم ... در نظر اندوه می یاد .
از زندگی بنویسم ... در نظر تکراری می یاد .
از ... از عشق بنویسم ... در نظر عشق و عاشقی معمول می یاد .
اما ... کی می تونه درک کنه دلنوشته هام ... چیزی که نداره ... تکراره ... اونم زندگیه یکنواخت و بدون روح مردم خسته امروز .
آره ...
از زندگی که می نویسم ... ( به معنای واقعی کلمه ) به عمق واقعیتش خیره می شم ... به خاطر لایه های درون زیبا و شادابش که داره می خشکه حسرت می خورم .
از قصه غم می گم ... غمی که شاید اونو غم غصه بدونن ... اما انسان تا خوش و خرم و دنیا دوست ( پرست ) باشه ،به عا قبت کارش فکر نمی کنه ... به خالقش اعتنایی نداره ... اما ... اما وقتی که به طوفان دریا بر می خوره ... تازه یادش می افته که یکی هم اون بالا نشسته ... هزار جور نذر و نیاز می کنه ... اما وقتی که به سلامت می رسه ... دوحالت پیدا می کنه : اولیش اون دسته از آدمان که همه چی رو فراموش می کنن ، که وای به حالشون ... ولی حرف من در اینجا از موضوع قصه غمی که می گم اینه که : دومین دسته اونایی هستن که قدر ادامه زندگی شونو میدونن و بیشترین تلاشو میکنن که دیگه ... که دیگه به اون طوفانه بر نخورند ، که خوش به سعادتشون .
از ... از عشق می گم ... خدایا پاکیه این کلمه منو دیوونه کرده ... آره ... همه میگن عشق ... اما کی عمق واقعیتش رو میدونه ... واقعا کی ...؟
می دونید من کجا منتظر ی عشقبازیه دیوانه وار ( به معنی واقعی کلمه ) هستم ... ؟
اون جایی نیست ... غیر از ... راه خاکی ... کی میدونه راه خاکی چیه و کجاست ... ؟
انتظار او را میکشم...............................................................................از او منتظرم را می خواهم
الهی آمین
برام دعا کنید ................. محسن
ویرایش شده در سه شنبه 17 مهر 1386 ساعت 11:10 ق.ظ
تبلیغات 

