ی پیشنهاد ... عمومی ,

تلخ ، تلخ برای شیرین ، شیرین برای

سلام امیدوارم همیشه سلامت باشید می خام بدون مقدمه برم سر اصل مطلب وبلاگی ایجاد کردم ، اسمشو گذاشتم راه خاکی نمی دونم  نمی دونم آیا کسی که مطالبم رو خونده متوجه مفهوم عمیقش شده یا نه هر چند هنوز خیلی کم نوشتم ، دل سنگین است و راه دراز می خواستم بدونم کسی ( یا کسانی ) هستند که با من همراه شوند و همراه شوند و واقعیت حرفهایم رو درک کنند و مثل ی دوست صمیمی درد و دل های هم رو بگیم و بدون دیده شدن و اون رودر وایسی ها خود را تهی کنیم هیچ وقت از همون اول دنبال افزایش نظرات و افزایش بازدید وبلاگم مثل اکثرین وبلاگ داران و به در و دیوارزدن برای هجوم دیگر افراد برای خودم نبودم مگه ما می خواهیم افزایش بازید برای تبلیغاتمون برای کالا و خدمات داشته باشیم که هر جایی می ریم دنبال نظرات دیگران باشیم اشتباه نشه ... نظرات دیگران واقعا خیلی خوبه و باعث انرژی بیشتر ما می شه امااما به شرط اینکه فقط وبلاگی زده باشیم برای ارضای این نیازمون ولی من دنبال این نبودم که مثل دوران بچگی دنبال دهها دوست فقط برای سرگرمی بوده باشم همیشه به سراغ چند وبلاگ می رفتم و اون هایی رو که تا حدودی با دل من نزدیک تر بودند رو انتخاب می کردم و خواستار دوستی صمیمی ( این بار از ی واسطه  و اون هم صفحه شیشه ای ) بودم که به مانند دوستی های دوره زیبای جوانی از چند مورد فراتر نرود و ارتباط نزدیک و خوب و موثری داشته باشم فرقی هم نداشت از جنس خودم باشد یا مقابلم چون هر دو می تونند رفیق خوبی برای هم باشند  شاید هم این رفاقت روزی رودر رو شد و شدیم آشنای نا آشنا .

خلاصه کنم آن طور که باید نشد و به غیر از چند تن آن هم به صورت کم و ناقص ، دلبری نیافتماشحاصی به مانند نازنین هایی همچون ، سارا خانم دوست داشتنی ازوبلاگ قصه غصه ، شادی خانم گل ازوبلاگ واژه و علیرضا خان باوفا از وبلاگ فرزین

تا چند وقت آینده دوستان دلبری که در سمت راست نوشم را جدا و آنهایی که خواستار دوستی نزدیک با آنها هستم را گلچین خواهم کرد  انشاالله البته خود آنها کاملا در این مورد دارای اختیارند که در این دوستی گروهی صمیمی شرکت کنند و دلیل دیگر من درباره کم آپ کردن هایم را در دو پست قبلی گفته بودم که ناشی از مایوسی من در مورد برخی ناملایمات زندگی بود که به خودم گفتم اگه می خای به راه خاکی قدم بزای باید به جنگ این ناملایمات بری و الا باختی ، و من هم تا جایی که بتونم به پیش میرم دلیل دیگه من برای آپ کردن هام ، دروس سخت دانشگاه است که انشاالله ی ترم دیگه فارق از تحصیل خواهم شد و امیدوارم در همین فرصت ها بیشتر بتونم حضور شما باشم که البته ی شرط آن دلایلی که در بالا گفتم همین بودن های مداومه که به امید خدا همه اینها حل می شه قربونتون برم که به حرفام توجه کردین . یا علی


نوشته شده توسط محسن در یکشنبه 9 تیر 1387 و ساعت 09:06 ق.ظ
ویرایش شده در یکشنبه 9 تیر 1387 ساعت 08:06 ق.ظ
 تبریک سال نو ... عمومی ,

سلام ...

سال نو سال دو پرنده عاشق مبارک ...

فقط می تونم بگم شرمنده ...

متوجه می شم که ی سری از دوستان می آیند و می بینند که من آپ کرده ام یا نه ... وقتی می بینند خبری نیست دلسرد می شوند ....

نه ... من به علت مشکلاتی نتوانسته ام بیام ... شاید هم دلیلش رو در آخرین پستم گفته باشم ...

اما من در پست بعدی علت واقعی و مهم خودم را خواهم گفت امیدوارم هفته بعد منتظر من باشید .

به امید دیدار ...


نوشته شده توسط محسن در شنبه 17 فروردین 1387 و ساعت 10:04 ق.ظ
ویرایش شده در یکشنبه 15 اردیبهشت 1387 ساعت 09:05 ق.ظ
 حس میکنم ... حسی ندارم ... عمومی ,

حس می کنم ، حسی ندارم

حس می کنم دیگر خودم نیستم ...

حس می کنم آن چه می خواهم ... آن چه می خوانم ...

دیگر حتی با خیالم هم ... نیستن ...

حس می کنم ، حسی ندارم ...

حتی آن تلنگر ... آن نوازش ...آن ...

آن که حتی بر سر زنندم ... من ندارم ... تا ...

بغضی بیاید ... اشکی ببارد ... تا این دلم از بار غم ... خسته ام من ... بر بتابد .

حس می کنم روحی ندارم ...

تا بال برزنم ... در اوج عشق ... دیوانه وار ... مجنون شوم ...

من ندارم ...

دیگر ... حتی آن معشوق رویایی ام را ... من ندارم ...

دیگر ... حتی آن عشق بازی خیالی ام را ... من ندارم ...

دیگر ... حتی آن قدم در راه رویایی ام را ... من ندارم ...

دیگر ... آن راه خاکی راه دیوانه کننده ام را ...

خسته ام من ... شاید مدهوشم من ... شاید مرده ام من ...

کجا رفتم ... من کجا رفتم ... کجا من می روم  ... !

نشانی آن راه را من در کجا گم کرده ام ... ؟

خسته ام من ... ای خدا ... بار سفر من بسته ام ...

ناامیدم تو نکن ... ناامیدم ز دنیا ... امیدوارم توب ... ه ...کن .


نوشته شده توسط محسن در یکشنبه 4 آذر 1386 و ساعت 11:11 ق.ظ
ویرایش شده در یکشنبه 15 اردیبهشت 1387 ساعت 09:05 ق.ظ
 قصه غم...زندگی...عشق ... عمومی ,

قصه غم ... زندگی ... عشق

نمیدونم از چی بنویسم ... از کجا باید شروع کنم ...

از قصه غم بنویسم ... در نظر اندوه می یاد .

از زندگی بنویسم ... در نظر تکراری می یاد .

از ... از عشق بنویسم ... در نظر عشق و عاشقی معمول می یاد .

اما ... کی می تونه درک کنه دلنوشته هام ... چیزی که نداره ... تکراره ... اونم زندگیه یکنواخت و بدون روح مردم خسته امروز .

آره ...

از زندگی که می نویسم ... ( به معنای واقعی کلمه ) به عمق واقعیتش خیره می شم ... به خاطر لایه های درون زیبا و شادابش که داره می خشکه  حسرت می خورم .

از قصه غم می گم ... غمی که شاید اونو غم غصه بدونن ... اما انسان تا خوش و خرم و دنیا دوست ( پرست ) باشه ،به عا قبت کارش فکر نمی کنه ... به خالقش اعتنایی نداره ... اما ... اما وقتی که به طوفان دریا بر می خوره ... تازه یادش می افته که یکی هم اون بالا نشسته ... هزار جور نذر و نیاز می کنه ... اما وقتی که به سلامت می رسه ... دوحالت پیدا می کنه : اولیش اون دسته از آدمان که همه چی رو فراموش می کنن ، که وای به حالشون ... ولی حرف من در اینجا  از موضوع قصه غمی که می گم اینه که : دومین دسته اونایی هستن که قدر ادامه زندگی شونو میدونن و بیشترین تلاشو میکنن که دیگه ... که دیگه به اون طوفانه بر نخورند ، که خوش به سعادتشون .

از ... از عشق می گم ... خدایا پاکیه این کلمه منو دیوونه کرده ... آره ... همه میگن عشق ... اما کی عمق واقعیتش رو میدونه ... واقعا کی ...؟

                   می دونید من کجا منتظر ی عشقبازیه دیوانه وار ( به معنی واقعی کلمه ) هستم ... ؟

       اون جایی نیست ... غیر از ... راه خاکی ...                          کی میدونه راه خاکی چیه و کجاست ... ؟

    انتظار او را میکشم...............................................................................از او منتظرم را می خواهم

                                                                                                            الهی آمین

                                                                                          برام دعا کنید ................. محسن

 


نوشته شده توسط محسن در سه شنبه 17 مهر 1386 و ساعت 10:10 ق.ظ
ویرایش شده در سه شنبه 17 مهر 1386 ساعت 11:10 ق.ظ
 فریاد ... عمومی ,

تقدیم به تمام کسانی که شعار منهای عمل ضربدر بی نهایت رو سرلوحه زندگیشون قرار دادن                      محسن .

                                                                                                                      

                                    فریاد

 

آهای کجائید ... تورو خدا ... به دادم برسید ...

خستم ...

صدا فریادمو نشنیدید ... باشه دوباره داد می زنم ...

خستم .

شنیدی ... از دست آدمایی که شعار می دن و می گن :

زندگی بی تو سرابه ... روح من بی تو خرابه ...

اما همین که آب رو دیدن ... خدایا ... خودت می دونی چی می شن ... آره ... سیراب میشن ...

آخه لعنتی ... چی می خای جواب بدی ... هان ... ؟

آخه بی مروت ... یکی به من بگه چرا ... ؟

چرا زندگی پر از عذاب و رنج و ناراحتی می شه ...

هوووی ... مگه از زندگی چی می خای ...

لعنتی اصلا صدای فریاد منو شنیدی ...

آهان نشنیدی ... باشه دوباره داد می زنم :

آهاااای ......... برو گمشو .


نوشته شده توسط محسن در شنبه 10 شهریور 1386 و ساعت 10:09 ق.ظ
ویرایش شده در - ساعت -
 شکایت ... عمومی ,

شکایت دارم ... شکایت .

از ان کسی که ندیده ام ! دارم حکایت ...

شعر نمی گویم با موضوع تکراری خیانت ...

از دلبری گویم که در دل می بینمش ... اما در ... نه .

جویای اویم ... اسیر اویم ... محتاج اویم ...

نیست ، نیست ! ... هست !! هست ؟؟! ... هیس .

ساکت شو ... آرزو ... خیال ...

اما ...

چیز دیگری هست ...

                              واقعیت .

آرزو ...

                                    چیز دیگری است .


نوشته شده توسط محسن در چهارشنبه 24 مرداد 1386 و ساعت 10:08 ق.ظ
ویرایش شده در چهارشنبه 24 مرداد 1386 ساعت 10:08 ق.ظ
 آن سوی ظاهر ... عمومی ,

هی ...

وایسا کارت دارم ... نمی خام شعار بدم ... نمی خام گپ بزنم ... نمی خام چرت و پرت تحویلت بدم ...

ظاهر آدما رو دیدی ... باطنشونو چ .. ط ..و .. ر ؟

همین خود تو فکر و زبونت چقدر با عملت همخونی داره ؟ ...

بشری از جنس آدم ... روزانه دهها نفر از اونا رو می بینی... در ظاهر انسانند و ... در باطن ...

فقط کافیه ی سر به واقعیت جامعه بزنی ... وای چه کثافت کاریهای فجیعی ... از همه نوعش ...

دیدی  چطور بعضی آدما ( ؟؟! ) افراد دیگه رو زیر مشت و لگد شدید بی رحمانه می گیرن ...

دیدی چطور بعضی آدما ( ؟؟! ) انسانهای بیچاره رو با قساوت تمام مورد شکنجه قرار می دن ...

دیدی چطور بعضی آدما ( ؟؟! ) جوون تر گل و معصوم مردم و به انسانی پژمرده و افسرده تبدیل می کنند ...

دیدی چطور آدما نسبت به هم بی رحم شدن ... دیدی چطور پسرا نامرد شدند ... دیدی چطور دخترا بی احساس شدند ...

آره ... آره دیدی ..اما زود یادت میره ... متحول می شی .. اما عمری نداره و هنوز حالا حالا ها مونده تا ...

می بینی زندگی و چطور می شناسند ... می بینی عشق و به چی میدونن ...

آره همه اینا رو میدونی ... وقتی می بینی خیلی هم ناراحت می شی البته ...  اگه خودت جزء بعضی آدما نباشی ...( خدا نکنه )

اما ی چیزی زندگیتو تو راه درست خودش قرار می ده ... میدونی چیه ؟ ...

ی سر به قبرستون بزن ... ی نگاهی به قبرای آماده که خالیند بنداز ... به نظرت برای بقیه کندند یا برای خو .. د ..ت ...

خیلی خب آقا محسن اینا رو که گفتم می دونم خودت می دونی ... خودت بیشتر وقتا بهش فکر میکنی ...

فقط باید دست کسی و بزاری توی دستت و به طرف راه خاکی بری ... میدونی اون کیه ؟...

ببخشید هی خطابت کردم ... آخه بعضی وقتا هی به معنی هشداره ...                     ... برو به امان خدا .


نوشته شده توسط محسن در دوشنبه 8 مرداد 1386 و ساعت 10:07 ق.ظ
ویرایش شده در - ساعت -
 بن بست ... عمومی ,

آدمی انگار هر سو که می رود به مانعی برخورد می کند ...

متحیّر است ... مضطرب است ... هر طور که هست می خواهد به اوج لذت و خوشی برسد ...

اما ... اما نمی ... تواند ... هر توانایی که دارد به کار می بندد ...

فجیع ترین هوس ها را به کار می برد ... به بن بست می رسد .

انواع داروهای روان گردان را برای رهایی از وضع خود به کار می برد ... به بن بست می رسد .

انواع مواد های مخدر را به کار می برد ... باز به بن بست میرسد .

 پول جمع می کند .. مال دیگران را به ناحق می خورد .. حرص می زند ... آخر به بن بست می رسد .

انواع مختلف گفته شده را با هم مخلوط می کند ... کثیف ترین اعمال را انجام می دهد ... باز ... باز هم به بن بست می رسد .

چقدر ما انسان ها بدبختیم ... چقدر ما انسان ها نابودیم ...چه می کنیم ...

این لذت زندگی کجا و لذت زندگی کجا ...

این راه زندگی کجا و راه ... خاکی کجا ...

می شود ؟ ... راه آن مهربانی را گرفت که با تمام بدی هایمان باز هم راه ما را به بن بست نمی رساند ... مگر اینکه خودمان اصرار داشته باشیم ...

اینجا مسیر راه خاکی است ... مسافت : بسیار کم  . مساحت : بسیار زیاد . وسیله نقلیه : دل پاک  .

کمی فکر کنیم ....

 

 


نوشته شده توسط محسن در سه شنبه 26 تیر 1386 و ساعت 11:07 ق.ظ
ویرایش شده در - ساعت -
 نوشته های پیشین
+ ی پیشنهاد
+ تبریک سال نو
+ حس میکنم ... حسی ندارم
+ قصه غم...زندگی...عشق
+ فریاد
+ شکایت
+ آن سوی ظاهر
+ بن بست
+ امید و ناامیدی
+ لعنتی
+ تعریف عشق !
+ قصه زندگی
+ نشانی عشق

صفحات :
1 2